2.شعر جهان
پرندهای روی پیراهنت
خاکستری میگفت: یک مُشت از من، درختی بود. پیالهای از من، کودکی فنجانی از من، کبوتری. آری آن خاکسترتلِّ برهمانباشتةتاریخ پیکر و رؤیای من بود. ..
ایستادن در دل بیشهها
شعرْ جهان نیست. حتی صفحۀ اول جهان هم نیست. اما شعر میخواهد گل بدهد، مثل گل. دانشش به همین اندازه است. میخواهد خود را بگشاید، مانند درِ معبد کوچکی، که بتوانی به درون آن ..
آنچه میماند
هیچ واژهای تاریکی را نمیشکند ـهیچ خدایی دستی بلند نمیکند ـهر جا که نگاه میکنماین سرزمین سهمگین است.هیچ سایهای بر فراز نیست،هیچ شکلی وزنی ندارد.و همچنان میشنوم:بسیار دیر است، بسیار دیر..
از عشق و از مرگ
کجا میتواند باشد وطنم؟کوچک است وطنم،میرود از جایی به جایی ،میکشاند با خود قلبم را و با خود میبرد،رنجم میدهد و آرامشام میبخشد؛ تویی وطنم! ..
برج
مهربانیاش به ماه میمانَداگر بشود مهربانیاش نامیددرککردنی نیستو حسی یکسان برای همهصحنهایست غم مننگاشتهشده روی دیواردراز کشیدهام چون تکهسنگیزیر درختی شکستهخوب میشود رنج قلبمبا فریادی..
به من گوش سپار چنان که به باران
به من گوش سپار چنانکه به باراننه به دقت، نه به غفلتگامهای سبک، نم نم ریزآبی که هواست، هوایی که زمانروز هنوز رهسپارشب هنوز فرا نرسیده است..
کوچه فانوس ها
درختان بید بر کنار دروازه شرقیآرمیده اند در چتر برگ هایشانتو گفتی پیش از سرآمدن شبپرندگان بر کنگرة بام می خواننددرختان بید بر کنار دروازه شرقیسراسر شب در سایهاندتو گفتی پیش از سرآمدن شبستارة صبح خواه..
