3.مجموعه شعر
نا به جایی
درختکه ریشههایش را فراموش کنددر خودش به راه میافتدتا همین شومینهومنکه تنها در تو میتوانستمبه راه بیفتمتا انتها برومدارد از درونزغال زغال به انزوایم اضافه میشود..
یلدای انتظار
باز هم نیامد؛اما،ما، بر سر قرار خیالی خویش،به انتظاری بیهوده نشستیم،به «پوچی» و «نومیدی» نهیب زدیمتا جاییکه،حتی با مسخره بازیها و کارهای «بیهوده»،به جنگ «پوچی» و «بیهودگی» رفتیم!..
چاله ها
چشمانت را نبندآغوشت را پنهان نکناگر کمی صلح را می فهمیدیمرز دستانت را با ده سرباز خشمگینقفل نمی کردی..
لیلابان
آه، لیلابان تمام جنگهای جهان از آغاز تا امشب در من اتفاق افتاده است و امشب به تعداد تمام شهیدان جهان دارم شهید میشوم یک لحظه چشمهایت را باز کن و ببند تا روی پلکهای تو تشییع ب..
فکر می کنم تو را فراموش کرده ام
کاش شبپایان رنج ها بودهر صبح بیدار می شدیمو دوباره نام یکدیگر رامی پرسیدیم...
کمی خورشید لای در مانده
درختهای خیابان آنقدر ترسیدهاندکه هرچه زودترطناب گره خوردهی دارشکوفه میدهنداین است بهار میانهی خاور..
پاییز وارونه
تو را به واژهها میشناسندمرا به سکوتتو را به عمارتهاییبا بامهای بلندو پنجرههای آفتابیو مرا به ستونهای فروریختهو تکهسنگهای بیچهرهمن در جستوجوی تواز هرچه نشانی از تو داشتگذشتم..
